*فارس: از چه زمانی علاقه مند شدید شخصا در مورد چهار دیپلمات تحقیق کنید؟
*داودآبادی: در زمان جنگ میشنیدم که فرماندهای بوده، رفته لبنان و اسیر شده که این یک خبر عادی بود و شاید یکی از دلایلی که کسی هم موضوع را پیگیری نکرد این بود که، چون در زمان جنگ بود و هزاران اسیر در دست دشمن داشتیم که حالا چهار نفرهم اینها هستند که اضافه شدند. کلیه اسرا درعراق بودند و چهار دیپلمات هم در لبنان.
سال 71- 72 بود که در هفته نامه فرهنگ آفرینش - که برای دانشگاه آزاد بود - مشغول کار شدم. در آن جا صفحه ای به نام "از معراج برگشتگان " ویژه دفاع مقدس داشتیم. بعضی از دوستان مانند حسین بهزاد و محمد علی صمدی هم حضور داشتند که ارادت و حساسیت خاصی نسبت به " حاج احمد متوسلیان " داشتند و همین باعث شد کم کم بحث پیگیری چهار دیپلمات را بیاوریم در نشریه. هر هفته مطلبی داشتیم و خاطرهای را به یک بهانه در آن کار کردیم.
یواش یواش به ذهنم رسید که بپرسیم آنها کجا هستند و چه شدند؟ آن زمان لبنان هم تقریبا به یک ثباتی رسیده، جنگ هم تمام شده و تکلیف اسراء هم معلوم شده، پس آنها چه شدند؟ این بود که در قالب مصاحبه و خبر پیگیری را شروع کردم؛ تا این که در سال 75 برای دومین بار رفتم لبنان.
*فارس: مرتبه اول چه زمانی به لبنان رفتید؟
*داودآبادی: سال 62 با نیروهایی که برای کارهای تبلیغی و فرهنگی به لبنان رفتند. در سال 75 پرسان پرسان رفتم دنبال این که آنها چه شدند و از بچههایی که میشناختم پرس و جو کردم. آن جا تصمیم گرفتم محکم دنبال این داستان را بگیرم. از همان جا شروع کردم هرچه مطلب و مقاله راجع به این موضوع در نشریات آن موقع لبنان بود جمعآوری کردم و سراغ آدمها هم میرفتم و از آنها میپرسیدم. از کسانی مثل "سیدحسن نصرالله " دبیر کل حزب الله، "ابوهشام " رئیس سازمان امل اسلامی و شخصیتهای دیگری که احتمال میدادم از آنها مطلبی شنیده و یا دیده باشند، پیگیری میکردم و انصافا هم به مطالب خوبی دست پیدا کردم. آن موقع وقتی این کتاب ]کمین جولای 82[ جمع شد من هیچ تحلیلی از خود نداشتم و همه تحلیلهای خودم را طی این سال ها در قالب مقاله در نشریات مختلف منتشر کردم.
این کتاب حاوی اطلاعاتی است از افرادی که آخرین بار حاج احمد را دیدند. مثل کسی که حاج احمد و دوستانش را آخرین بار در منزل "سید عباس موسوی " در بعلبک دیده بود. این مسئله برای خود من خیلی جالب بود. چون تا قبل از آن، همه فکر میکردند چهار دیپلمات مستقیم از سوریه به لبنان رفته اند و اسیر شدند؛ در حالی که خاطره این فرد مسیر را عوض کرد.
آنها از سوریه رفته بودند بعلبک، آنجا جاده بسته بوده به همین دلیل برمی گردند سوریه و از شمال لبنان، از مسیر ترابلس وارد این کشور شدند که بعدا با حاج محسن رفیق دوست هم که صحبت کردم او هم از این موضوع اطلاع نداشت و اولین بار بود که میشنید و برایش جالب بود. همه فکر میکردند آنها از دمشق که وارد شدند، اسیر شدند حتی محتشمیپور که آن زمان سفیر ایران در سوریه بوده، این گونه فکر میکرد.
با همه دوستانه صحبت میکردم و بحث صرفا پیگیری مطبوعاتی نبود که بگویم خب با فلانی مصاحبه کردم و جریان تمام شد. یک علاقه شخصی بود. بعضیها مطالبی میگفتند که شرط میکردند از قول ما منتشر نکن و من خودم بدون نام در قالب مقاله بیان میکردم.
*فارس: چرا با نشر مقالات و مطالب در این زمینه مخالفت می شد؟
*داودآبادی: بیشترین بحث آنها این بود که نظام دیپلمات ها را زنده میخواهد.
*فارس: یعنی در مطالب و مقالات نوشته شده از طرف شما عنوان می شد که چهار دیپلمات شهید شدند؟
*داودآبادی: بحث بیشتر همین بود که آنها کشته شدند. ایران هم در این بده بستان سیاسی و قضیه "ران آراد " که با پرونده دیپلمات ها گره خورده بود باعث شده بود که آنها را زنده بخواهد و در تبلیغات هم آنها را زنده میخواست اما تقریبا تحقیقات ما نشان میداد که آنها شهید شده اند.
*فارس: زنده بودن آنها هیچ وقت به اثبات رسیده؟
*داودآبادی: من هیچ سند موثقی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردم.
*فارس: یعنی سندی مبنی بر زنده بودن آنها پیدا نکردید؟
*داودآبادی: اظهاراتی مبنی بر زنده بودن آنها توسط برخی افراد گفته میشد که دنبالش رفتم اما به نتیجهای نرسیدم.
دو گروه با این پرونده بازی کردند. یک گروه خارجی که اسرائیلیها بودند. آنها پرونده چهار دیپلمات را گره زدند به پرونده ران آراد، خلبان اسرائیلی که سال 64 هواپیمایش را فلسطینیها زدند و توسط سازمان امل دستگیر شد و دست مصطفی دیرانی افتاد. اسرائیل میگفت ایران اگر اطلاعاتی از گروگان هایش میخواهد، باید از آراد اطلاعات بدهد که این مسئله هیچ ربطی به ایران نداشت؛ اما آنها ادعا کردند او دست ایران است. حتی عکس ها و دست نوشتههایی آراد که به اسرائیل منتقل شده بود نه از جانب حزب الله بود و نه ایران و هر چه در سازمان امل بود منتقل میکرد به اسرائیلیها.
یک گروه هم در داخل کشور بودند که سعی داشتند این پرونده را به پرونده آراد گره بزنند و کسانی بودند که20 سال این پرونده دست آنها بود. مثل سید حسین موسوی، برادر سید محسن موسوی که 20 سال پرونده دیپلمات ها دست او بود و هیچ کس نمی دانست.
*فارس: این افراد چه نفعی از این کار میبردند؟
*داودآبادی: برای به دست آوردن اطلاعات در مورد چهار دیپلمات هزینههای مادی سنگینی شده. چون لبنان مرکز خرید و فروش اطلاعات است، در کارهای امنیتی و اطلاعاتی هم کسی سراغ فاکتور را نمیگیرد وگر نه خیلی راحت میشد تکلیف آنها را روشن کرد.
این پرونده به هیچ وجه به جریان ران آراد ربط ندارد چون حدود سال 83-84 که تبادلی بین حزب الله و اسرائیل انجام شد، شارون رسما اعلام کرد که من با چشمان اشک آلود اعلام میکنم که آراد کشته شده است. خب وقتی خودشان پذیرفتند و اعلام میکنند کشته شده، چرا ما به کار گره میزنیم؟ حتی مصطفی دیرانی که از داخل خانه اش در لبنان ربودند و به اسرائیل بردند و محاکمه و زندانی کردند. او هیچ مدرکی ارائه نداد که آراد دست ایران باشد؛ مهمترین اصل همین جاست، مصطفی دیرانی و شیخ عبدالکریم عبید که ربوده و زندانی شدند، هیچ مدرکی ارائه ندادند که آراد دست ایران باشد. آنها را که اسرائیل به تلافی آراد از خانه شان دزدید، در تبادل آزاد شدند و اسرائیل پرونده آراد را بست.
آنها هر کدام به چند صد سال زندان محکوم شده بودند اما به خاطر تبادلی که با حزب الله میخواست انجام شود، اسرائیل مجبور شد در قانون قضایی اش یک سری استثناء بگذارد و مجبور شد به آنها عفو بدهد تا این دو را آزاد کنند و کردند. وقتی اسرائیل کسانی را که در دستگیری خلبان متجاوزش مستقیم دست داشتند آزاد کرد، چرا ما این وسط گیر هستیم؟! آنها که نقش مستقیم در پرونده آراد داشتند آزاد شدند پس قضیه تمام شده؛ پس چرا ما در بده بستان سیاسی این کارها را میکنیم؟
*فارس: جواب این سؤال را خود شما دارید؟
*داودآبادی: من یک بار با دبیر کمیته پیگری ای که در دولت آقای احمدی نژاد تشکیل شد دیدار کردم. او پرسید نظراتت چیه؟ من گفتم یک ماهه میشود این پرونده را بست. گفتم شما همین کتاب کمین جولای 82 را بگیرید دستتان، تمام دلایل زنده بودن و شهادت آنها را میشود از این کتاب درآورد. ببینید کدام میچربد؟ من ده تا اسم به ایشان دادم و گفتم شما سراغ این ده نفر بروید و بعد کسان دیگر و در اطلاعات در مورد شخصیت آنها را در بیاورید تا متوجه شوید تکلیف آنها چیست؟ همه اینها میروند سراغ "سمیر جعجع " که اصلا در این پرونده هیچ کاره است. برای چی شما سراغ جعجع میروید؟ بروید سراغ "جونی عبدو "، چون هم آن جا بوده و هم در قضیه دست داشته است. سراغ "نادرسکر " بروید و کسان دیگری که اسمشان هست و مستقیم دست داشتند. بروید سراغ "روبیر حاتم " که تا به حال هیچ ایرانی سراغ او نرفته. او ادعا میکند من نوار کاست صحبت ها قبل از کشته شدن حاج احمد را دارم. حداقل یک ایرانی باید برود با او صحبت کند و بگوید حرفت چیست؟
*فارس: شاید این کار را کرده اند؟
*داودآبادی: نه این کار نشده. چون من زمانی یک ادعایی شنیدم که مستند بود، مبنی بر زنده بودن دیپلمات ها. حدود 7-8 سال پیش بود. روزی که اینها اسیر میشوند بعد از ظهر همان روز سه ایرانی دیگر هم اسیر میشوند و جالب است که در وزارت خارجه میخواستند این قضیه را بپوشانند. علت آن هم این بود که یکی از آنها به اسم "سعید شیخ توسلی " وقتی گیر میافتد، شروع میکند به گنده گویی کردن که میدانید من که هستم؟! عربی هم بلد بوده و آنها هم فکر میکنند او آدم گندهای است. به همین دلیل فالانژها آنها را مستقیم تحویل اسرائیل میدهند و این سه نفر زندان بودند و هر وقت اسرائیل خبری درباره سه گروگان ایرانی می داد منظورشان این سه نفر بوده نه کسان دیگر. وقتی از زبان هم میگفتند سه ایرانی به همراه راننده خود در زندان اسرائیلی ها هستند، همینها بودند و من نامه مستقیم آن را دیده بودم.
* فارس: قضیه نامه چیست؟
* داودآبادی: سال 80 در منزل خانم صدیقه وسمقی برای مصاحبه رفته بودم، چون ایشان لبنان هم رفته و برگشته بود. میخواستم از هر کس اطلاعات کمی هم که از آنها دارد مطلب بگیرم. وقتی با او صحبت کردم نامهای نشانم داد که نامه محرمانه وزارت خارجه بود و اسامی آن سه ایرانی را در آن قید شده بود . من اولین بار فهمیدم ما سه ایرانی آن جا داریم غیر از این 4 نفر که همان روز 14 تیر اسیر شده اند . جریان را دنبال کردم، فهمیدم سفارت ایران همان روز بیانیه داده که بله سه ایرانی هم بعد از ظهر اسیر شدند و در پایان آن هم نوشته بودند با این حساب تعداد اسراء به 7 نفر میرسد.
جالب بود که کمیته پیگیری حرف من را تکذیب میکرد و میگفت این سه نفر وجود خارجی ندارند. کتاب را آوردم و گفتم فلان خبر سفارت را سال 64 منتشر کردند که مال من نیست. گفتند این خبر دروغ است. گفتم همه روزنامههای مملکت چاپ کردند چه نیازی بوده روزنامهها از قول سفارت ایران دروغ چاپ کنند؟! گفتند این خبر وجود خارجی ندارد. گفتم فلان نامه محرمانه وزارت خارچه چی؟ یک دفعه گیر کردند. یکی گفت اگر محرمانه بوده پس نباید منتشر میشده. اما مجبور شدند قبول کنند. میگفت نباید بگوییم سه تا بودند، به چه علت؟ چون این سه تا که زندان بودند بعد از 7-8 سال که محکومیت شان تمام میشود و آزاد میشوند در اسرائیل مستقر می شوند و زندگی میکنند.
* فارس: این سه نفر به عنوان رزمنده رفته بودند؟
* داودآبادی: نه. ظاهرا تاجر بودند اما "سعید شیخ توسلی " کارمند بنیاد شهید بوده و آن دو نفر دیگر را دقیقا نمیدانم که سر چی گیر میافتند.
* فارس: اسمشان را نمیدانید؟
* داودآبادی: در آن نامه بود اما الان از یاد برده ام. الان دارند در اسرائیل زندگی میکنند و سعید اسمش را یعقوب گذاشته است و در تل آویو مغازه جوراب فروشی دارد. جالب است که او میگوید من تا یک سال قبل از این که آزاد شوم، با سه تا از آنها حضوری در زندان صحبت میکردم.
من به طریقی این اطلاع را به دست آوردم که توسلی مدعیست، با حاج احمد، تقی رستگار و موسوی در زندان صحبت کرده ولی می گوید کاظم اخوان را من ندیدم اما صدایش را میشنیدم. آن سه نفر میگفتند رفیق ما]کاظم اخوان[ حالش خوب نیست و همیشه در سلول است.
* فارس: چه سالی این صحبت مطرح شده؟
* داودآبادی: شاید سال 80 باشد یعنی 7-8 سال پیش.
* فارس: به نظر شما صحبت های این فرد صحت دارد؟
* داودآبادی: هر ادعایی را باید رفت سراغش. من اگر میتوانستم میرفتم سراغ آنها. من حتی رد این فرد را هم زدم تا به طریقی با او مصاحبه بگیرم، به کمیته پیگیری هم گفتم که شما اگر نمیتوانید من میتوانم کسی را پیدا کنم تا از طریق یک کشور ثالث برود و با سعید شیخ توسلی مصاحبه کند و بیاورد. دیگر از این مستندتر؟ اما آنها قبول نکردند. حتی گفتم می توانم کسی را پیدا کنم که برود با روبیر حاتم صحبت کند. چون او دو ادعای بزرگ دارد 1- میگوید من نوار بازجویی ابتدایی حاج احمد را دارم اما نمی گوید بعدش چه اتفاقی افتاده است 2- یک داستانی هست که بگذارید همه حرف ها را بزنم و عیبی هم ندارد که منتشر شود.
سال 75 که من در لبنان بودم، در بعلبک یکی از نیروهای سازمان امل را دیدم که از سال 62 با هم آشنا بودیم. شب خانه آنها در بعلبک بودیم. او یک دفعه موقع بحث حاج احمد گفت: حمید، یکی از نیروهایی که در گرفتن دیپلمات ها بوده و در جریان هم دست داشته، الان در بیروت تعمیرگاه دارد. یک نفر هم آدرس دقیق او را دارد اما 2 میلیون پول میخواهد و آدرس دقیق را می دهد.
این فرد کسی است که ماشین آنها را گرفته و حتی از آنها نگهداری کرده. من صبح رفتم بیروت سراغ یکی از ایرانی ها که با حاج احمد رفیق بوده و گفتم فلانی قضیه این طوری است، اما او گفت ولش کن بی خیال باش. تعجب کردم هر چی گفتم، او بی خیال از آن گذشت. این قضیه تمام شد و من آمدم تهران رفتم سراغ یکی از مسئولین مملکتی.
*فارس: دلیل این که چرا باید بی خیال باشید را از او نپرسیدید؟
*داودآبادی: نه؛ اما تعجب کردم بعد از آن همه صحبت گفت حالا ناهار چی میخوری؟ گفتم بابا کسی که حاج احمد را گرفته، کنار خودمونه! از این جریان گذشت و یک سال بعد در تهران با یکی از مسئولین مملکتی در مورد حاج احمد مصاحبهای داشتم، جلسه هم خصوصی بود. آن قضیه را تعریف کردم که او خندید و گفت من با آن فالانژ صحبت کردم و گفت همان زمان بچهها او را گرفتند و وقتی من در لبنان بودم آوردنش پیش من و با او صحبت کردم. او گفت وقتی ماشین را نگه داشتیم جر و بحث کردیم و بعد حاج احمد پایین میآید و او حتی اسم حاج احمد را هم نمیدانست و گفته آن کسی که پیراهن سفید تن داشت و کلت بر کمر و دماغش هم شکسته بود آمد جلو و با من درگیر شد و من با کلت زدم به صورتش. او این را برای ما گفت ولی تاکید کرد که منتشر نکنیم.
* فارس: این موضوعی که الان مطرح شد را برای اولین بار است می گویید؟
* داودآبادی: بله. لبنان را باید اول بشناسی. میگویند هیچ اطلاعات سری در لبنان بیشتر از یک ساعت دوام نمیآورد و آن جا بزرگراه تجارت سه چیز است. 1- مواد مخدر 2- اسلحه 3- اطلاعات. و بیشتر هم اطلاعات است.
کسانی که در کارهای سیاسی میافتند مثل فالانژها، کاسبهای عجیبی هستند. یعنی یک اطلاعات را تکه تکه میکنند و ده نوع میفروشند و اگر زرنگ نباشی سرت کلاه میگذارند. آنها زندگیشان با فروش اطلاعات میگذرد. مثلا امروز این آمده یک ادعا کرده و بعد میگوید من نوار بازجویی حاج احمد را دارم. حالا یک نفر نباید برود تکلیف این ادعا را معلوم کند؟ روبیر مارون حاتم معروف به "کبرا "، چی از دیپلمات ها دارد و میداند؟ اصلا خاطرات او که چاپ شده است را تهیه کنید. کتاب "از دمشق تا تل آویو " او هنوز در لبنان ممنوع است اما من در سایت 4 دیپلمات متن آن را زدم. هم نسخه عربی و هم انگلیسی آن را پیدا کردم. یک فصل آن را چون در رابطه با گرفتن دیپلمات های ایرانی بود، گذاشتم در این سایت.
هر ادعایی که در مورد آنها شده درکتاب کمین جولای82 جمع شده. من نمیخواهم قضاوت کنم اما کمیته پیگیری یا هر جایی دیگری که میخواهد دنبال کند، باید این کتاب را بررسی کند و به نتیجه برسد و ببیند مارون حاتم چقدر راست میگوید. سمیر جعجع چقدر نقش داشته. "ایلی حبیقه " چقدر نقش داشته. من دیدم اطلاعاتی را که جمع کردم میتواند کمک کند. جالب است که بعد از چاپ این کتاب، در مجلس شورای اسلامی کمیته پیگیری که شکل گرفته بود و نماینده وزارت اطلاعات، سپاه، وزارت خارجه، خانوادهها و کمیسیون امنیت ملی مجلس در آن حضور داشتند، جلساتی که تشکیل میدادند برای این چهار دیپلمات، همه بدون استثناء این کتاب دستشان بود و استناد همه شان به این کتاب بود. چون هیچ منبع دیگری وجود ندارد. ولی وزارت خارجه تیمی را تعیین کرده و این کتاب را بررسی کرده بود و نتیجه گیری این شد که این کتاب نباید چاپ میشد. چرا؟ چون در این کتاب عنوان شده که حاج احمد متوسلیان عضو سپاه بوده است. حالا سوال من اینجاست مگر شما کنگره سرداران برای او نگرفتید؟
این خبر را نماینده یکی از خانوادههای دیپلمات ها به من گفت که وزارت خارجه از این کتاب شاکی بوده که مثلا در این کتاب گفته شده "تقی رستگار " بسیجی بوده. شما این همه برنامه برگزار کردید و در کتابهای دیگر هم نام او هست. من سفارش دادم دو کتاب از آمریکا آوردند که در آن زندگی حاح احمد نوشته شده بود که حاج احمد کی بود؟ و فرمانده نیروهایی بود که رفت سوریه.
* فارس: عنوان کتاب چه بود؟
* داودآبادی: "ریشههای تشکیل سپاه پاسداران " که پرداخته به نیروهای ایرانی در لبنان و یا کتاب "الحصاد " نوشته جان کوولی که ریز نوشته حاج احمد چه کسی بود؟
بحث دیگری که دارم این است که 14 تیر ماه حاج احمد و دوستانش دستگیر میشوند. 14 تیر 61 کتاب روز شمار جنگی که سپاه منتشر میکند، در این روز یک کلمه در مورد آنها نوشته نشده است فقط ده روز که میگذرد در این کتاب میخوانید سفارت ایران در اطلاعیهای از نخست وزیر لبنان خواست که چهار دیپلمات را آزاد کنند، همین! اسم هم نمیآورد. آنها کی بودند و چرا رفتند آن جا؟
در خاطرات آقای "هاشمی رفسنجانی " هم در این روز مطلبی پیرامون دیپلمات ها نمیبینید. انواع خاطرات در این کتاب وجود دارد حتی خبر ترور یکی از فرماندههان نیروهای فلسطینی در لبنان که اشاره می کند خبر بسیار مهمی است؛ اما در مورد اسارت 4 نیروی ما یک کلمه نیست و مثلا میخواهند بپوشانند و از لحاظ امنیتی حفظ کنند.
14تیر آنها اسیر میشوند و 5 روز بعد از اسارت آنها، روز 19 تیر، مجله "پیام انقلاب " سپاه چاپ میشود که مصاحبه اختصاصی با حاج احمد دارد و عکس او را هم زده و زیرش نوشته برادر احمد فرمانده نیروهای سپاه در سوریه و لبنان. اینها با هم در تضاد نیست؟!
امروز بگویندکتاب کمین جولای82 آمده که حاج احمد عضو سپاه بوده و لو داده! مگر چقدر این موضوع پوشیده است؟! من بزرگترین بحثی که در مورد این کتاب دارم این است که ما چرا هراس داریم از اینکه بگوییم ما نیرو فرستادیم به لبنان؟ مگر کار خطایی کردیم؟! اسرائیل به لبنان حمله کرد، همه کشورهای عربی این وسط یک ادعایی کردند که ایران اگر راست میگوید جنگ خود را رها کند و به لبنان برسد. حتی عراق اعلام کرد من حاضرم از وسط کشورم راه بدهم که ایران نیروهایش را به لبنان ببرد. اما هیچ کدام به ادعای خود عمل نکردند و هیچ کشور عربی وسط کار نیامد و فقط ایران عمل کرد.
اعتقاد من این است که اعزام نیرو به لبنان، مثل یک عملیات ما در جنگ بود. ما عملیات "فتح المبین " و "بیت المقدس " را داشتیم، بعد یک ماه و نیم فاصله و بعد ببینیم در این یک ماه و نیم چه گذشت؟ در روز شمار سپاه و خاطرات آقای هاشمی نمیبینید چه گذشت، در هیچ کتابی مطلبی نمی بینید. یک ماه و نیم جنگ بوده. دو تیپ بزرگ ما در لبنان هم در حال جنگ بوده، تیپ حضرت "محمد رسول الله " سپاه و "ذوالفقار " ارتش، بزرگترین تیپهای ما بوده که رفته لبنان.
*فارس: همین 45 روز خلاء باعث نشده ما در عملیات رمضان شکست بخوریم؟
* داودآبادی: بله.
* فارس: پس این کار اشتباه بوده؟
* داودآبادی: وقتی ما نپردازیم به این که در لبنان چه شد، آن موقع نمیتوانیم شکست رمضان را توجیه کنیم و این که چرا ما در بیت المقدس و فتح المبین این قدر خوب جلو رفتیم، اما در رمضان گیر کردیم.
* فارس: پس می توان گفت شکست عملیات رمضان دقیقا رابطه مستقیم دارد با جنگ لبنان؟
* داودآبادی: صد درصد. بروید اخبار و اطلاعات شروع عملیات بیت المقدس به بعد را ببینید که من در کتاب پاره های پولاد آورده ام. تمام کارشناسهای اسرائیل و آمریکا بر این نظر هستند که اگر ایران پیروز شود، پدر همه ما را در میآورد. خرمشهر که گرفته میشود، صدام درجمع فرماندهانش می گوید: " وقتی ایران خرمشهر را گرفت، من آنقدر ترسیدم که گارد ریاست جمهوری را مامور کردم دور بغداد یک دیوار دفاعی تشکیل دهند و گفتم الان است که ایران بغدادم را بگیرد ".
این قدر در هراس بودند و صدام این قدر ترسیده! طرح عملیات هم این بود که بعد از فتح خرمشهر بصره را بگیریم که نشد و ماندیم در خرمشهر. آنها دنبال فرصت میگشتند برای کمک به صدام و جلوگیری از پیروزی ایران. این بحث کذب "آتش بس " را که مطرح میکنند که عربستان گفت من هم خسارت جنگ را جبران میکنم، اینها بی اعتبار است. چون اولا اگر بنا باشد چنین کاری انجام دهند، باید ابتدا دو نامه سیاسی رسمی به هر دو کشور می دادند یا حداقل و به صورت دیپلماتیک بگویند، پس کو؟ کدام نامه را دادند؟
اگر هم مسئولین آنها چنین ادعایی شفاهی کردند در حد ادعا بوده و آن زمان آتش بس به درد ما نمیخورد. آنها دنبال زمان بودند و آتش بس یعنی الان نجنگید و هر وقت عراق دوباره جنگ کرد شما هم بجنگید! آتش بس یعنی 30 -40 سال از آتش بس بین سوریه و اسرائیل میگذرد اما اسرائیل اطراف دمشق را بمباران میکند اما سوریه هیچ کاری نمیکند. آتش بس یعنی این! یعنی خفت و خاری را زیر سایه دشمن بپذیرید و آنها دنبال آتش بس بودند برای کمک به صدام و نیاز به زمان که نتوانستند این کار را بکنند و چکار کردند؟ "ابونضال " که مزدور صدام و یک عضو جدا شده از سازمان "الفتح " فلسطین بود، یک گروه تروریستی داشت و بیشتر هم برای حزب بعث عراق این کار را میکرد. این تیم تروریستی رفتند در لندن، "شلومو آرگوف " سفیر اسرائیل در لندن را ترور کردند که زخمی شد. همین را اسرائیل بهانه قرار داد برای حمله به لبنان. چند سال بعد آن تیم تروریستی که در لندن محاکمه شدند، "نایف روزان " که رئیس آن تیم تروریستی بود، آن جا گفت ما وظیفه داشتیم جنگ ایران را منحرف کنیم و طرحی بین اسرائیل و عراق ریخته شد برای این که نگذارند ایران بیشتر از این جلو بیاید. این اعترافات در گاردین هم چاپ شد.
ایران نیروهایش را برد لبنان ولی به هیچ عنوان اجازه عملیات به ما داده نشد و ایران نمیتوانست وارد لبنان شود. لبنان اجازه نمیداد نیرو ببرد و فقط در پادگان "زبدانی " گیر کرده بودند. نیروهایی که مانده بودند آن جا، عملیاتی بودند. شور و هیجان عملیات داشتند اما به آنها اجازه عملیات نمیدادند. حاج احمد میرود و میآید کاری نمیتواند انجام دهد. کسی مثل حاج احمد باید این طرف سیم خاردار باشد و یک اسرائیلی هم آن طرف و حاج احمد فقط او را نگاه کند و حق ندارد برود آن طرف سیم خاردار.
شهید صیاد شیرازی میگوید آمدیم به امام گزارش دادیم و وضعیت را تعریف کردیم. وقتی برای امام توضیح دادیم، امام سرشان پایین بود و با عصبانیت عجیبی سرشان را بالا آوردند و گفتند سریع بروید تمام نیروهایی را که بردید سوریه و لبنان برگردانید به کشور و اگر یک قطره خون از دماغ کسی بریزد گردن شماست. به امام گفتیم مگر ما آرزو نداشتیم روزی با اسرائیل وارد جنگ شویم؟ حالا به این آرزو رسیدیم. امام با اینکه نظامی نبوده، به فرماندهان نظامی میگوید: همه شما را گول زدند. جبههای از تهران تا لبنان جلوی شما باز کردند، میتوانید این خاکریز را از نیرو پر کنید؟! که حین بر گرداندن نیروها، حاج احمد اسیر میشود.
در این یک ماه و نیم نگاه کنید و بروید کتاب "سودا گری مرگ " را بخوانید. بعد از عملیات بیت المقدس تا رمضان را در اسناد، اطلاعات و اخبار بررسی کنید. بیشترین کمک تسلیحاتی به عراق در این مدت انجام میشود. زمین شلمچه که تا قبل از آن مثل کف دست صاف بوده، در عملیات رمضان به خیال شناسایی بیت المقدس که زمین مثل کف دست بوده حالا کانال پرورش ماهی عظیم شده بود و در آن برق انداخته بودند، در خاکریزها مثلثی شده قیر ریختند، سیم خاردارها مختلف. در یک ماه و نیم تمام این کارها را انجام دادند.
بزرگترین کمکهایی که در این مدت می توان به عراق شد را به او دادند. مثلا اتحاد جماهیر شوروی تانکهای مدرن ضد موشک "تی - 72 " را به عراق داد و تا قبل از این یک ماه و نیم اصلا در سیستم عراق نبود و "تی - 62 " آخرین مدلش بود. در عملیات رمضان، بچه ها که آرپی جی میزدند تعجب میکردند که چرا آرپیجی کمانه میکند و تانک منفجر نمیشود، مگر میشود؟! تا به حال این نمونه را از نزدیک ندیده بودند. رکبی که ما خوردیم این بود و ثمره یک ماه و نیمی بود که عراق فرصت داشت و همه کشورهای شرقی، غربی، آمریکا و اسرائیل کمکش کردند و تجهیزاتش را قوی کردند برای مقابله با حمله ایران به بصره. بعد از آن هم عراق کاملا روی پا آمد. خرمشهر که گرفته شد، عراق هم از نظر روحی و هم از نظر نظامی داغان شده بود؛ در رمضان که توانست ما را شکست دهد، نیروهایش تقویت شدند و گفتند ایران میخواهد بصره عزیز ما را بگیرد و ما جلویش را سد کردیم.
* فارس: پس نقش سفیر ایران در سوریه این میان چه بود؟
* داودآبادی: خیلی نقش مهمی است برای روشن شدن جریان مقایسه می کنم با قضیه رومانی. 10 - 15 سال قبل، یعنی حدود سال 68 بود که " نیکلای چائوشسکو " رئیس جمهور رومانی که به ایران آمد. در ایران با آقای هاشمی رفسنجانی ملاقات کرد دست داد و عکس گرفتند. وقتی برگشت کشورش، دستگیر و همراه همسرش اعدام شد. وقتی او را در قبر گذاشتند، عکس دست دادنش با آقای هاشمی را گذاشتند روی جنازهاش. آن جا اولین جایی بود در دنیا - به جز عراق در زمان جنگ - که در آن علیه ایران شعار دادند. که چرا شما با رهبر دیکتاتور ما دست دادید و از او پذیرایی کردید؟ وزارت خارجه سفیر ایران در رومانی را خواست، به او گفتند مگر تو خواب بودی که در این کشور انقلاب است و چند ماه است حکومت در حال تزلزل بوده. سفیر ما خواب بوده. نه گزارشی، نه خبری، خب کار سفیر همین است دیگر که اگر میخواهید از مسئولان این کشور دعوت کنید، اوضاع شان این طوری است و احتمالا سرنگون شود. مراعات کنید و از دعوت کردن دست نگه دارید. سفارت ایران در لبنان، سفارت مستقل نیست. از زمان رژیم پهلوی هم همین طوری بوده و زیر نظر سفارت ایران در سوریه اداره میشده است. نمیدانم الان هم این طوری است یا نه.
در سال 61 هم به همین صورت بود. به همین خاطر کسی به عنوان سفیر ایران در لبنان به آن صورت نیست. سرپرستی به عنوان سفیر هست اما همه قدرت دست سفیر سوریه است. آن زمان سفیر ایران در سوریه "علی اکبر محتشمی پور " بود و سرپرستی سفارت لبنان را "سید محسن موسوی " تعیین می شود. به علاوه آقای ولایتی، آقای "فخر روحانی " را که روحانی هم بوده، حکم میدهد به عنوان سفیر ایران در لبنان و میگوید برو و سفارت را از موسوی تحویل بگیر. آقای محتشمی پور با این داستان مخالف بوده و حتی به موسوی میگوید تو نباید بروی لبنان. موسوی میگوید من نمیتوانم قربانی بازیهای شما این وسط شوم، من باید بروم و سفارت را تحویل فخر روحانی بدهم و علت لبنان رفتنش هم این بوده. فخر روحانی هم در راه بوده، اما محتشمی پور گیر میدهد که نباید سفارت را تحویل بدهی. یک بازی سیاسی بوده و جالب این جاست که سفارت ایران در سوریه چکار میکرده؟ آیا از این اوضاع خبر نداشته؟ نمیدانستند اگر نیرو برود سوریه این اوضاع پیش می آید؟
دیپلمات ها وقتی میخواستند به لبنان بروند، از دمشق راه افتاده و از مرز "اشتوره " وارد لبنان میشوند که مرز "المصنع " میگویند و میروند بعلبک. در آن جا منزل شهید سید عباس موسوی بودند که میخواستند بروند به سمت بیروت که شخصی به نام "سیف الله منتظری " میگوید من آخرین بار آنجا دیدمشان و راه افتادند به سمت بیروت. در میان راه میفهمند جاده بسته است و از بالا میروند و به سوریه وارد میشوند و می خواستند از طرف "خمص " وارد "زغرتا " و سپس جاده طرابلس میشوند و از طرف پایین وارد جونیه و شمال بیروت شوند. یکی از لبنانی ها میگوید من که رفتم دیدم فالانژها پست ایست و بازرسی گذاشتند و قبلا دژبانی نبوده و یک دفعه ماشین ها را نگه داشته و جاده را بستهاند و همه را میگردند که چه کسی میرود و چه کسی میآید.
* فارس: یعنی متوجه شدند یک تیم از نیروهای ایرانی در مسیر است؟
* داودآبادی: نه. فالانژها از این کارها زیاد میکردند و یک دفعه ایست بازرسی میگذاشتند. آنها میدانستند تنها راه ورود به بیروت از بالاست چون جنوب بسته است و به گفته همین ایلی حبیقه از مسلمانها 400 - 500 نفر کشته بودند.
در اوضاع احوال لبنان آن موقع این مسائل عادی بوده. شناسنامههای لبنان به صورت کارت است که به آن کارت هویت میگویند. اسم و مذهب را هم در آن نوشته می شود. فالانژها هر کس را که شیعه بوده، میکشتند و با "اهل سنت " و "دروزی " مشکلی نداشتند. به هر ترتیبی بوده این فرد از بازرسی رد میشود و میآید سفارت ایران در بیروت. از طریق مخابرات بیسیم میزند به بعلبک که به بچهها بگویید کسی به بیروت نیاید چون جاده بسته است، فالانژها ایست و بازرسی زدند. اما میگویند بچههای ایرانی راه افتاده اند. او میگوید به یک طریقی به دیپلمات ها خبر دهید. میگویند به آنها دسترسی نداریم و این شخص میگوید: وای تمام شد! و 24 ساعت بعد مطلع میشوند دیپلمات ها را گرفتند.
کارهای پلیس دیپماتیک در لبنان را ژاندارمری آنجا می دهد. دو ماشین دنبال دیپلمات ها راه افتاده بودند که بعد وقتی فالانژها ماشین آنها را میگیرند، اسلحه میکشند که به ژاندارم ها می گویند برگردید و آنها میروند. بعد ماشین دیپلمات ها را می برند در طرابلس در کنار ساختمان حزب بعث عراق شاخه طرابلس میگذارند که بگویند آنها در طرابلس با بعثیها درگیر شده و کشته شدند و کمی خون هم ریخته شده در آن میگذارند و به طریقی قضیه را منحرف می کنند. ولی فردا یا پس فردای دستگیری آنها نخست وزیر لبنان قول میدهد که من پیگیری میکنم و آنها را آزاد میکنند ولی هیچ خبری نمیشود.
* فارس: چرا پس تا سال های 71-72 پیگیری جدی برای آزادی آنها انجام نمی شود؟
* داودآبادی: از سال 61 به بعد لبنان مسائل زیادی داشت که مستقیم به ایران مربوط بود. حوادث زیادی اتفاق میافتاد. انفجار، گروگانگیری و ترورهایی که میشد به طریقی ربط میدادند به ایران. کلی گروگان غربی گرفته شد که قرار بود در این حین تکلیف حاج احمد و دوستانش معلوم شود ولی خبری نشد. چه فرانسه و چه آمریکا برای این که گروگان هایشان در لبنان آزاد شوند، دست به دامان ایران میشدند و ایران اولین شرطش این بود که من کمک میکنم گروگانهای شما آزاد شوند، ولی شما هم باید گروگانهای ما را آزاد کنید. این خواست همیشه ایران بود. این طور نبود که بگوییم کاری نکردند.
* فارس: این سکوتی که حتی در مطبوعات هم حرفی زده نمی شد، دلیلش چیست؟
* داودآبادی: سکوت امنیتی بوده.
* فارس: به نظر شما چنین کاری باید صورت می گرفت؟
* داودآبادی: آن زمان بله؛ آن زمان باید میشد. در لبنان درگیری عجیبی وجود داشت. یعنی تقابل ایران و آمریکا بیشتر در لبنان بود. درگیریهای سیاسی که داشتند در لبنان بروز میکرد و نمیشد چیزی را رو کنید و نه میتوانستیم اطلاعاتی بگیریم و نه اطلاعاتی رو کنیم. گروگان فرانسوی، آمریکایی و کشورهای دیگر گرفته میشود، هواپیما ربایی میشود؛ ایران مثلا میتوانست به آن گروه هایی که این کار را میکنند فشار بیاورد که مثلا این کار را کنید.
یک بار سرهنگ "ویلیام باکلی " از مسئولین رده بالای سازمان سیا را گروگان گرفتند و باز دوباره وقتی از ایران خواستند کمک کند، خواسته ایران این بود که باید تکلیف گروگانهای ما هم روشن شود ما هم گروگان داریم و آنها به دست مزدورهای شما ربوده شده اند. چون فالانژیستها، مزدوران رژیم صهیونیستی بودند و نیروی کمکی اسرائیل در لبنان بودند.
بازی سیاسی همین است. یک جایی میشود بازی سیاسی کرد، یک جایی نمیشود. یک جاهایی قولهایی هم برای آزادی گروگانهایشان میدادند.
* فارس: از چه زمانی به فکر نوشتن کتاب "کمین جولای 82 " افتادید؟
* داودآبادی: سال 80 بود که قطعی شد همه مطالب را جمع کنم و در قالب کتاب منتشر کنم.
* فارس: چرا؟
* داودآبادی: چون خلع اطلاعاتی در مورد این قضیه وجود داشت.
* فارس: با این صحبت دستگاه دیپلماسی ما کم کار بوده.
* داودآبادی: نوشتن و چاپ این کتاب را من نباید انجام میدادم. باید یک مرکز تحقیقاتی در وزارت خارجه این کار را میکرد. یعنی میخواهم امروز این را بگویم، این کتاب وقتی میشود منبع اطلاعاتی کسانی که دارند کار این دیپلماتها را پیگیری میکنند، این یک ضعف است و اگر این کتاب نبود چه میکردند؟ چه منبع اطلاعاتی داشتند؟ من این منابع آشکارم است. خیلی حرف ها را از لحاظ امنیتی نمیشود گفته شود. خیلی منابع را نمیشود در بین اینها آورد. آیا نباید اینها یک جایی جمع شود؟ من با آدمهای کمیته پیگیری بحث و صحبت کردم، گفتم اگر میخواهید کار کنید تکلیف چیست؟ من بین اینها هیچ کس را ندیدم کار عملی انجام دهد. شاید نگاه آنها این گونه است که 300 هزار شهید دادیم، 4 تا هم بیشتر! مگر روی 300 هزار کسی شلوغ بازی میکند؟
* فارس: آیا می شود گفت این پرونده یک نوع منبع ارزاق برای افرادی خاص شده؟
* داودآبادی: بله صد در صد! وقتی یک مسئله را هالهای دورش میپیچند، یکی از این هاله استفاده میبرد. من نمونه میگویم. کسی که مسئول پیگیری این پرونده بوده و 18 سال این پرونده دستش بوده، 18 سال مدعی بود آنها زنده هستند. "سید حسین موسوی " مدعی بود آنها زنده هستند و محکم هم میایستاد و این حرف را میزد. سال 70 - 71 که دقیق یادم نیست، در مرکز مطالعات وزارت خارجه جلسهای برگزار شد. در آن جلسه نماینده سفارت آلمان به عنوان واسطه بوده. (دقت کنید)
نمایندگان وزارت خارجه بودند. نمایندگان بعضی ارگانها بودند و برای پرونده این چهار دیپلمات و ران آراد که گره خورده بود به این داستان جلسه تشکیل میشود. نماینده یکی از احزاب مهم در لبنان وقتی وارد میشود، تا فرد را میبیند، عقب میرود و از در خارج میشود و میگوید او این جا چه کار میکند؟! چرا گذاشتید او در این جلسه باشد؟ این باشد، ما شرکت نمیکنیم. به هر ترتیبی بوده بچههای وزارت خارجه او را برمیگردانند در جلسه. من از دو کانال این خبر را گرفتم. هم از خود نماینده آن حزب، هم افراد دیگر. من همین طوری مطلبی را بشنوم، قبول نمیکنم. باید بروم طرف را پیدا کنم و از دهان خودش بشنوم.
من از یک منبع تقریبا موثقی شنیده بودم و جالب این که عین همین کلمات را از کسی شنیدم که اسم مستعارش در آن جلسه "عمار " بوده است. بعد میگوید وقتی جلسه تشکیل شد نماینده آلمان گفت اگر اسرائیلیها مدرکی به شما بدهند مبنی بر زنده بودن سه نفر از این دیپلماتها، شما حاضرید از "ران آراد " اطلاعات بدهید؟ اینها میگویند مثلا چه اطلاعاتی از او بدهند؟ میگوید آنها یک فیلمی به شما نشان میدهند که این سه نفر را زنده نشان میدهد ولی زمان و مکان فیلم معلوم نیست و مدت کوتاهی صحبت میکنند.
یک دفعه کسی که تا آن روز ادعا داشت آنها زنده هستند، بلند میشود و داد و بیداد میکند و جلسه را به هم میزند. به آلمانیه می گوید شما کلاه بردارید. ما میدانیم آنها شهید شده اند و شما دروغ میگویید. همه یکه میخورند که تو تا دیروز میگفتی اینها همه زنده هستند، پس چی شد یک دفعه میگویی همه شهید هستند؟ کاری میکند که نماینده سفارت آلمان قهر میکند، میرود و جلسه به هم میخورد. این یعنی چه؟! تا دیروز ادعا میکرد آنها زنده هستند حالا که میگویند سند میدهیم زنده هستند، میگویی شهید شدند؟! خیلی از جاها این طوری شده. خانواده اخوان، می گفتند ما بعد از 18 سال فهمیدیم مسئول پرونده کیست؟ و پرونده را هم به هیچ کس هم نمیداده. آنها نامه دادند به رئیس جمهور وقت، آقای خاتمی که چرا به وزارت خارجه فشار نمیآورید؟ وزارت خارجه هم نامه را داده بود به مسئول دفتر رئیس جمهورکه از فلان تاریخ پرونده دست آقای سید حسین موسوی است. خانواده چهار دیپلمات مانده بودند. چون فرزند محسن موسوی نمی دانست پرونده دست عمویش است و در این 18 سال بابت آن چقدر هزینه شده است. هزینه هایی که جهت خرید اطلاعات خرج می شد مثلا فلانی اطلاعات میدهد و 100 میلیون تومان میخواهد.
موسوی میگوید من پرونده را نمی دهم. به هر طریقی شده مسئولیت پرونده از او گرفته می شود (البته فقط مسئولیت، و نه محتویات پرونده) پرونده هنوز دست اوست و احدی هم یک ورق از آن را ندیده است. مسئولیت پرونده را که از او گرفتند، خاتمی به جای او "علی ربیعی " را میگذارد. جلسهای با حضور خاتمی برگزار میشود که با خانواده گروگانها دیدار داشتند.
موسوی شروع میکند به شلوغ کردن که شما نمیخواهید کار کنید و میخواهید آنها را فراموش کنید و ... علی ربیعی نمیتواند خود را کنترل کند و میگوید آقای موسوی چرا اینقدر شلوغ میکنید نگذار من حرف بزنم ... دیگر از این پرونده چه میخواهید؛ خانواده ها جا میخورند. خاتمی میگوید بس کنید و آنها سکوت میکنند و تمام میشود.
در همین مدت سه بار استخوان دادند به اسرائیل، به عنوان جسد ران آراد. اسرائیل آزمایش DNA انجام میداد و میگفت او نیست و اسرائیل را یک سال معطل کردند. در همین حین نامهای هم از آراد رفت برای اسرائیل. متن تایپی نامه را برای آنها فرستادند که به خانواده سلام رسانده و نامه هم تایید شد که متعلق به آراد است. نامه برای حدود 5 سال بعد از اسارت آراد بود که نشان میدهد او زنده بوده. با توجه به اطلاعات نامه، اسرائیل متوجه درستی نامه میشود.
* فارس: پیشنهادی برای پیگیری وضعیت چهار دیپلمات دارید؟
* داودآبادی: پسر سید محسن موسوی را گذاشتهاند برای پیگیری پرونده که سرش با رفتن به سفرهای خارجی گرم است. من دو راهکار دادم به آقایان و گفتم یک ماهه میشود این پرونده را حل کرد. شما کارشناس دارید، ده نفر در ایران، ده نفر در لبنان ریز تا ریز اطلاعات آنها را بگیرید و بررسی کنید. اگر واقعا میخواهید این قضیه تمام شود، شدنی است.
سال 78 یکی به من زنگ زد گفت سفارت ایران در لبنان میخواهد10 - 9 تیر بیانیه ای بدهد و شهادت آنها را اعلام کند و پرونده را ببندد. من همان موقع زنگ زدم به خانم مجتهد زاده همسر سید محسن موسوی، ایشان را هم اصلا نمیشناختم اما گفتم خانم حواستان باشد چنین کاری میخواهد انجام شود یک چنین بیانیهای صادر میشود وزارت خارجه هم تایید میکند و تمام میشود. قاتل هم معلوم نیست کیست. شهید شدند و فاتحه بخوانید. رائد موسوی را فرستاد پیش من گفت چکار کنیم؟ گفتم یک نامه بدهید و پیش دستی کنید. من برای او یک نامه تنظیم کردم چون مادر او هم گفته بود نظر شما چیست؟ نامه را تنظیم کردم و رائد تایید کرد. وقتی نامه منتشر شد، آنی نبود که تنظیم کرده بودیم و عمویش آن را عوض کرده بود. خب حق داشت برادرش بود. نامه آنها که میگفت اگر شهادت اعلام شود باید قاتل را هم بگویید. وزارت خارجه هیچ خبری نزد و قضیه منتفی شد.
* فارس: اسنادی که در این کتاب نباشد و بخواهید الان منتشر کنید هست؟
* داودآبادی: بله. ولی خب از لحاظ اطلاعاتی نمی شود گفت.
* فارس: دلایل زنده نبودن آنها را هم بگویید.
*داودآبادی: من خودم یکی از دلایل زنده نبودن آنها را این میدانم که در لبنان یک زمانهایی چند مسئول رده بالای آمریکایی ربوده شدند مثل ویلیام باکلی و هیگینز که سرهنگ سازمان سیا بودند. در آن کتابهایی که برای من از آمریکا فرستادند هم هست؛ وقتی قرار شد ایران واسطه شود برای آزادی آنها، بحث بود که چهار دیپلمات هم آزاد شوند. آمریکا و اسرائیل برای آنها بهای سنگینی پرداختند. نگاه خودم این است که حاج احمد از نظر نظامی مگر چقدر ارزش دارد؟ فرمانده عملیات بیت المقدس بوده و از آن جنگ هم چندین سال میگذرد. مگر اطلاعات نظامی او چقدر بها دارد که آنها حاضر بودند باکلی کشته شود و از دست بدهندش ولی حاج احمد را ندهند؟ اگر این نبود باید در تبادل میآمد وسط دیگر نه؟ سرهنگ "حنان تنینباوم " یکی از مسئولان بلند پایه و مشاور امنیتی نخست وزیر رژیم صهیونیستی بود که هنگام نفوذ به تشکیلات حزب الله دستگیر شد. این را تبادل کردند و برای خودش هم کم کسی نبود. در برابرش چه کسانی آزاد شدند؟ مصطفی دیرانی و شیخ عبید که مستقیم در گرفتن آراد دست داشتند. پس اگر حاج احمد بود مگر چقدر برای اسرائیل مهم بود؟
*فارس: غیر از 4 تا باز هم اسیر در اسرائیل داریم؟
* داودآبادی: بله، زیاد.
* فارس: رزمنده بودند؟
* داودآبادی: نه، تا سال 1358 - 59 دو ایرانی در زندانهای اسرائیل بودند که نامشان هم معلوم نیست. سال 63 چهارده ایرانی میروند لبنان که از آنجا بروند سفارت آمریکا ویزا بگیرند و بروند. منافق هم بودند. مهلت پاسپورت چند نفر از آنها تمام شده بود و میروند سفارت ایران در بیروت که پاسپورتهایشان را تمدید کنند. سفارت هم میگوید ما روال قانونی را انجام داده و پاسپورت آنها را هم تمدید کردیم. آنها میروند منطقه دیرعوکر در بیروت شرقی -منطقه تحت سلطه فالانژها و مسیحیها - که بروند سفارت آمریکا برای گرفتن ویزا. فالانژها آنها را میدزدند و بحث مشکوکی هم دارد. فالانژها آنها را میگیرند و به ایران اعلام میکنند. ایران میگوید به ما ربطی ندارد. منافقها به فالانژها میگویند ما میخواستیم برویم آمریکا و فالانژها آنها را رها میکنند و سه نفر را نگه میدارند. آقایی را به همراه همسر و بچهی یک سالهاش را حدود دو سال نگه میدارند. برای من جالب است چرا آنها را نگه داشتند. او ادعا میکند فالانژها میگفتند این زندانی که تو را نگه داشتیم دیپلماتهای ایرانی هم همین جا بودند. این هم یکی از سندهای زنده بودنی است که برادر موسوی نشان میدهد.
یازده نیروی ایرانی منافقین که در اسرائیل بودند، به جرم جاسوسی دستگیر میشوند. حدود سال 66 بوده که یک فیلم مستند هم از آن ساخته شده. اخیرا در زندان اسرائیل بودند.
آن مهمانداری که هواپیمای ایرانی را ربوده بود، هنوز در زندان اسرائیل است به جرم جاسوسی. چون در اسرائیل کسی نمیتواند بگوید من یهودی هستم مگر این که پدر و مادرش هم یهودی باشند. اما این میگوید من یهودی شده ام و میگویند برای چی یهودی شدی؟ و او را در زندان نگه داشتند.
ما یک تعداد زندانی این گونه داریم. در زندانهای اسرائیل حداقل 10- 15 ایرانی هست که بلاتکلیف هستند. منافق هستند و ... یک نفر هم یک هفته قبل از حاج احمد اسیر میشود در منطقه جولان. میرود لب مرز - این را حاج عباس برقی تعریف میکند - از آب رد میشود برود آن طرف برای مچش را گرفتند و او را هم بردند. بچه قم هم هست و کسی هم پرونده او را پیگیری نکرده.
* فارس: شما تلاشی برای چاپ مجدد این کتاب نکردید؟
* داودآبادی: این سؤال، جواب است. من 2 سال پیش با فرهنگسرای پایداری قرارداد بستم که این کتاب چاپ شود، اما پشت گوش انداختند. خواست برود زیر چاپ، کار خوابید.
*فارس: چاپ به زبان انگلیسی این کتاب دارد انجام میشود چرا به زبان انگیسی مجاز است اما به زبان فارسی خیر؟
* داودآبادی: یک موقع رسما میگویند مجوز نمیدهیم، یک موقع بازی میدهند. یک بار آمدم براساس مسئله چهار دیپلمات، فیلمنامه ای نوشتم به نام در جستجوی حقیقت که قرار شد روایت فتح آن را بسازد. سال حدود سال 85 بود. سناریوی مستند را نوشته بودم. حتی گفتم باید سراغ چه کسانی بروید و کامل در آورده بودم. با روایت فتح قرارداد بستیم که هنوز آن قرارداد را دارم. آن موقع روایت فتح 500 هزار تومان حق تحقیق به من داد و قرار بود در همه مراحل کار خودم هم باشم. آنها شدید عطش داشتند که زود کار را برسان میخواهیم زودتر کار کنیم. چهار سال از این قضیه میگذرد و کار خوابید و نشد. حتی وقتی برای یکی از دوستان تعریف کردم خندید! گفتم چه شده؟ گفت رکب خوردی. تو امتیاز کارت را سپردی به آنها و حالا کار نمیکنند و به تو هم ربطی ندارد. کار ساخته نمیشود و خیال شان راحت شد.
* فارس: در مورد چاپ انگلیسی کتاب نمیخواهید صحبت کنید؟
*داودآبادی: چاپ انگلیسی کتاب بیشتر از دو سال خوابید. یعنی د
:: موضوعات مرتبط:
سیاسی ,
,
:: بازدید از این مطلب : 149
|
امتیاز مطلب : 39
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11